مرد اول میگفت:«صنف چهارم بودم.

در مكتب قلم سیاهم را گم کردم.
وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی مسئولیت و بی فكر هستم.
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بودکه تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم
و قلم هاى دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه ام را عملی کردم.
هر روز یکی دو قلم ميبرداشتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم قلم برداشته بودم.
ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم ولی کمکم بر ترسم غلبه کردم
و از نقشههای زیادی استفاده کردم تا جایی که قلم ها را از دوستانم میدزدیدم و...
برچسب:
نویسنده: یوسف رادمنش